" شیشه.."

میدونم یه وقتایی دلت برام تنگ میشه
توخیابونو نگاه میکنی ازپشت شیشه
اونکه ازپشت درختا میگذره شاید منم
که دارم تنهایی با یاد تو پرسه میزنم...
خصوصی

میدونم یه وقتایی دلت برام تنگ میشه
توخیابونو نگاه میکنی ازپشت شیشه
اونکه ازپشت درختا میگذره شاید منم
که دارم تنهایی با یاد تو پرسه میزنم...

تو از راه میرسی فردا میدونم
میذاری سر رو شونه هام دوباره
با اون چشمای بارون خورده بازم
میشی هم گریه ی این بی ستاره...

نبودي ناز عکساتو کشيدم
نبودي طاقت بغضم تموم شد
هزار بار عاشقي رو دوره کردم
تو اين شبها که بي چشمات حروم شد...
تو به من خنديدي و نميدانستي من
به چه دلهره از باغچهي همسايه
سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه سيب دندانزده
از دست تو افتاد به خاک و تو رفتي و هنوز سالها ست
که در گوش من آرام، آرام خشخش گام تو تکرارکنان
ميدهد آزارم و من انديشه کنان غرق اين پندارم،
که چرا خانهي کوچک ما سيب نداشت؟
من به تو خنديدم چون که مي دانستم تو
به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي که
باغبان باغچه ي همسايه پدر پير من است!
من به تو خنديدم تا که با خنده ي خود پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت:برو چون نمي خواست
به خاطر بسپارد گريه ي تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سال هاست که درذهن من آرام آرام
حيرت و بغض نگاه تو تکرار کنان مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم:
که چه ميشد اگر باغچه ي خانه ي ما سيب نداشت؟
عاشقی برای نامه ای به عشق خود وقت صرف میکند
هر چه بر دلش گذشته است رنگ حرف میکند
آخرش تمام نامه را سفید میدهد
مثل برف میکند
عاشقی تا دم سحر فقط درد و آه میکشد
با بخار پشت شیشه یک نگاه میکشد
عکس عشق خویش را شکل ماه میکشد
اشتباه میکشد
عاشقی وقت قرمز تولدش شمع فوت میکند
شمع طفلکی فقط سکوت میکند...
زعشق تو بنایی من به پا کردم
برایت شرح دادم
گفتگو کردیم...
ولی تنها تو خندیدی....!!!
چرا؟!!
تنها همین؟!...
شاید برایت روبهی مکار بودم
وشاید ابلهی بیکار
که از عشقم
از آن آتش که گرمی بخش جانم بود
یاد می کردم
نمی دانم گذشت ماه ها و روزها و سالها را
احساس می کردم
ولی افسوس
به خود من این چنین گویم
که شاید آن زمانها خواب بودم
ولی حالا
روزها از برایم نقطه ی پایان ندارند
هنوز هم چهره ات را خوب می بینم
ودارم از برای تو
حدیث عشق می گویم
ولی تنها تو خندیدی........!!!
تو از قبیله ی لیلی من از قبیله ی مجنون تواز سپیده و نوری من از شقایق پر خون
تو از قبیله ی دریا من از نژاد کویرم همیشه تشنه و غمگین همیشه بی تو اسیرم
حدیث عشق من و تو حدیث ابر بهاری به من چه می رسد ای دوست از این همه غم و زاری
تو از قبیله ی لبخند من از قبیله ی اندوه فضای فاصله صد آب فضای فاصله کوه
تو از قبیله ی لیلی من از قبیله ی مجنون
تواز سپیده و نوری من از شقایق پر خون
دروغ گفتی ، دیگری را دوست داری
بارها گفتم : دوستم داری؟ گفتی : آری
قدری خاموش بودم ولی آخر از پا افتادم
گفتم : راست بگوتو راخواهم بخشید
آیا به دیگری دل بسته ای؟ گفت : نه!
فریاد زدم ؛
راستش را بگو ، هر چه که هست تو را خواهم بخشید
و از گناهت هر چقدر سنگین باشد خواهم گذشت...
عاقبت آمد و گفت:
دیگری را دوست دارم
گفتم : حالا که سالهاست به من دروغ گفتی
این بار من هم به تو دروغ گفتم ،
تو را نخواهم بخشید...
آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همين جاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني
کل دنيا سراب است بخند...